تبليغاتX
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم

 یا چو روح برگزیدگان همنشین خاموش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

....

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:27 توسط رز آبی| |

با توام
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل
ای آرامش ساحل
با توام
ای نور
ای منشور
ای تمام طیفهای آفتابی
ای کبود ارغوانی
ای بنفشابی
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین
با توام
ای شادی غمگین
با توام
ای غم
غم مبهم
ای نمی دانم
هر چه هستی باش
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش
اما باش
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:6 توسط رز آبی| |

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود....

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:35 توسط رز آبی| |

 

معبودا وسرورا سوگند به عزت وشکوهت که اگر مرا به گناهم گیری تو را به گذشتت طلبم 

 واگر به خواریم نکوهی تو را به بزرگواریت جویم

واگر به دوزخم بری دوز خیان را به محبتی که به تو دارم آگاهم

معبودا وسرورا اگر تنها بر دوستان ومطیعانت أمرزش آری پس گناهکاران نزد که نالند

واگر تنها به وفادارانت بزرگواری کنی پس بدکاران از که یاری جویند

معبودا اگر به آتشم در آری دشمنت شادمان شود

و اگر به بهشت اندر سازی پیامبرت شادمان گردد

سوگند به خدا نیک دانم که شادمانی پیامبرت نزد تو محبوب تر از شادمانی دشمن توست

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:17 توسط رز آبی| |

 

هرچه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق

کاین همه گفتند و اخر نیست این افسانه را

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:46 توسط رز آبی| |

 گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

 آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

 دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:37 توسط رز آبی| |

 

هفت شهر عشق را عطار گشت  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:6 توسط رز آبی| |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو  هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:56 توسط رز آبی| |

نشسته ماه بر گ گردونه عاج

به گردون میرود فریاد امواج

چراغی داشتم کردند خاموش

خروشی داشتم کردند تاراج

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:21 توسط رز آبی| |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:45 توسط رز آبی| |

مادر ای زیباترین واژه ی هستی  

               

 اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاه اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاه تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:20 توسط رز آبی| |

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟
  

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:16 توسط رز آبی| |

بیا و خیمه شب را ستاره باران کن

دوباره کوچه دل مرده را چراغان کن

به یاد باغ بیاور جوانه کردن را

و حس سبز شدن را در او نمایان کن

قبای حرمت و عزت بیار و آزادی

دوباره رخت کرامت به دوش انسان کن

بیا و سوتک شان را به کودکان پس ده

نگاه قهر و غضب را به یاس و حرمان کن

بگو دوباره به سارا انار یعنی چه

و دست خالی بابا توانگر نان کن

به شمع خسته دانش دوباره هستی بخش

کتاب و شعر و قلم را دوباره بنیان کن

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:19 توسط رز آبی| |

روزها فکر من این است و همه شب سخنم       که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                      به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا  یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم        رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک                   چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم            یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد         یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی                  یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد                   به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم         آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم            تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:9 توسط رز آبی| |

 

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

کوه را به نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به اسم کوچکم صدا بزن

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:27 توسط رز آبی| |

 خدايا !
من همانم که در خلوت از تو حيا نکردم و در آشکار نيز مراقب فرمانت نبودم
من آنم که وقتي مژده گناهي را شنيدم، شتابان به سوي آن رفتم
تو مهلتم دادي، توجه نکردم
تو پرده پوشي کردي، حيا نکردم، با آنکه ميدانستم از همه چيزم خبر داري

ولي با تمام اين حرفها، خدايا !
با بردباريت مهلتم دادي و گناهانم را پوشاندي و مرا عقوبت نکردي
..گويي که گناهانم را از ياد برده اي و از کيفرم در گذشته اي
از اين بالاتر، گويا تو از من شرم داري

ولي خدايا !
اين را هم خودت ميداني که وقتي گناه ميکردم، اعتقاد نداشتم که تو خداي من نيستي
و ميدانستي که قصد لجبازي با تو ندارم
..گناه من، ناشي از غلبه هواي نفسم بود

پس خدايا !
مرا به حال خودم رها نکن
چون با وجود تمام اين گناهان، خودت ميداني که دوستت دارم
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:50 توسط رز آبی| |

دل من غمگین است

غصه ام سنگین است

 گرچه بی همنفسم زندگی شیرین است

 میل گل در دل نیست

 بال من خونین است

اشک غم باید ریخت 

رسم دنیا اینست

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:15 توسط رز آبی| |

        زندگی با همه وسعت خویش
      محفل ساكت غم خوردن نیست
 حاصلش تن به قضادادن و افسردن نیست
   اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
      زندگی جنبش جاری شدن است
            از تماشاگه آغاز حیات
           تابدانجا كه خدا می‌داند
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:24 توسط رز آبی| |

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:28 توسط رز آبی| |

کل هستی از تفکر به وجود آمده است از طریق تفکرت زندگیت را می سازی و این قانون برای تمام بشریت یکسان عمل می کند
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:1 توسط رز آبی| |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:56 توسط رز آبی| |

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:16 توسط رز آبی| |

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو ای نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:21 توسط رز آبی| |


Design By : Night Skin